• تاریخ : ۲۹ام آبان ۱۳۹۶
  • موضوع : آسیان

انشاء در مورد زلزله! | حالا که یک هفته از زلزله کرمانشاه گذشته هست، معلم ها به محصل ها می گویند در مورد زلزله انشا بنویسید! در ادامه یک متن انشا درباره زلزله آمده هست، که به زبان طنز نوشته شده هست. این انشای جالب در مورد زلزله، ۷ سال پیش در آفتاب منتشر شده بود…

بیشتر بخوانید: تصویر پروفایل زلزله .
بیشتر بخوانید: وقتی زلزله آمد، چه کنیم؟!
بیشتر بخوانید: مقالات آفتاب درباره زلزله .
بیشتر بخوانید: زلزله کرمانشاه .
مثل همیشه با صدای بلند به همه سلام می کنم.آن قدر بلند سلام می کنم در و دیوار از صدای بلند من بلرزد و همه فکر کنند زلزله بالا خره آمد و بترسند و زهره شان بترکد.
موضوع انشای این هفته ما خیلی موضوع جالبی هست و صد در صد ریشه علمی دارد و به درد می خورد.راستش خدا بگویم این آقا معلم ما را چیکارش بکند که برای انشا موضوع های جنایی و ترسناک به ما می دهد و دل نازک ما را می لرزاند و تویش رامثل هندوانه ای که با قاشق به جانش بیفتی خالی می کند. آخر بابایم می گوید:” زلزله آدما رو قتل عا! می کنه.” و حقیقتش از شما چه پنهان من از هفته پیش تا الان هفتاد بار پس افتاده ام.
من از هفته پیش تا الان، شیش دانگ حواسم را به صداهای بیرون داده ام تا ببینم کی عر عر خرها و عوعوی گرگ ها و وق وق سگ ها و قدقد مرغ ها و قوقولی خروسها و شیهه اسبها و بق بقوی کبوترها در می آید.حتی یواشکی سمعک ننه بزرگم را که ننه چاق و غر غرویی هست، کش رفته ام که مبادا زبانم لال یکدفعه سگی وق وق کند و صدایش از دست من در برود.آخر بابایم می گوید: “قبل از زلزله حیوونا به صدا در میان” البته من هنوز نتوانسته ام کاشف به عمل بیاورم که چه ارتباطی بین کنسرت حیوانات و زلزله وجود دارد.
یکی دو هفته پیش بود که عمو ماشا»لله، از توی یک روزنامه برایمان خبرهایی از زلزله خواند.آخر از وقتی که صاحاب کار عمو ماشا»لله او را از آجرپزی بیرون انداخته هست و زن عمو هم با سه تا بچه قد و نیم قد طلاقش را از عمو ماشالله گرفته هست، عمو همه اش خانه ما پلاس هست و به قول مادرم:”چترش را باز کرده هست و آویزان دائمی شده هست.”
بعد از اینکه عمو ماشا»لله خبر را خواند و مادرم فهمید قرار هست زلزله بیاید، بدو بدو پارچ پلاستیکی قرمزمان را پر از آب کردو آن را توی حیاط ۱۲ متری مان برد. و پارچ را جوری تنظیم کرد که عسک! ماه کامل بیفتد توی پارچ.بعد چشمانش را تقریبا بست و یک چیزهایی زیر لب خواند.قیافه اش درست مثل زمان هایی شده بود که مشغول غر زدن هست و من را ذلیل مرده صدا می کند.بعد مادرم چندتا حرکت ایروبیک روی پارچ رفت و سرآخر هم چندتا فوت گنده توی پارچ کرد و من از همان پشت پنجره دیدم که چند قطره تف هم همراه فوت مادرم توی پارچ افتاد.مادرم پارچ را توی خاونه آورد و توی لیوان برایمان از آب پارچ ریخت و مجبورمان کرد که لیوان هایمان را یک نفس هورت بکشیم.حتی برای خواهر نق نقوی بی ریختم هم توی شیشه پستانکش ازآب پارچ ریخت و داد دستش. بعد مادرم با غرور سرش را تکان داد و یک ابرویش را بالا انداخت و با ژست نامادری سیندرلا گفت که:”توی آب پارچ ورد ۷۰ قوت خوندم.حالا اگر زلزله هزار ریشته ای! هم بیاید ما چیزیمان نمیشه”. راستش در آن لحظه اشک توی چشمان همه ما جمع شد و از داشتن چنین مادر با درایت و دانایی به خودمان مفتخر! کردیم.
تازه،مادر با فکر من کارهای پیشگیرانه دیگری هم انجام داده هست.آخر او به زندگی خودش و ما خیلی اهمیت می دهد.مادرم از وقتی شنیده هست که خانه ما روی خود گسل قرار گرفته هست، این اقدامات را انجام داده هست که وقتی زلزله آمد خانه ما ویران نشود.مادر من با کلی پشتکار و کلی زحمت و شب بیداری معجون ضد ضربه اختراع کرده هست که کاملا فرمول علمی پیچیده ای دارد و دستور تهیه اش را از یک رمال اصیل با بیش از ۵۵ سال سابقه کار مفید گرفته هست.
چندروز پیش مادرم من را مجبور کرد که یواشکی ناخن انگشت کوچیکه پای راست مش رجب را برایش بیاورم.البته راضی کردن مش رجب برای اینکه ناخنش را به من قرض بدهد کار سختی بود.اما چون من بچه زرنگی هستم، موفق شدم ناخن مش رجب را برای مادرم بیاورم.البته مادر من بیش از هزار بار تاکید کرده بود که باید چرک زیر ناخنش را هم همراه ناخن بیاورم و نباید بگذارم به چرک ناخن مش رجب آسیبی برسد.چون خواص معجون ضد ضربه را کم می کند و من در اجرای عملیاتم کاملا موفق شدم.البته، نمی دانم آن روز بعد از رفتن من از پیش مش رجب چه حادثه شومی برایش رخ داد.چون فردا صبح که داشتم می آمدم مدرسه،دیدم که مش رجب پایش را باند پیچی کرده هست و جلوی بقالی اش نشسته هست و پایش شده هست به قاعده یک متکای گنده. تازه، وقتی مش رجب من را دید زیر سیگاری سنگی اش را به طرفم پرتاب کرد و چندتا فحش زشت هم به من داد.برای همن من فکر می کنم، آن روز بعد از رفتن من، یک سگ هار پای مش رجب بیچاره را گاز گرفته هست و این بلا را سر مش رجب طفلک آورده هست و هم پایش را زخمی کرده و هم باعث شده که اخلاقش مثل سگ هار شود و به رهگذران بی گناه و بی پناه و مظلوم حمله کند. خدا شفایش بدهد.
داشتم راجع به معجون ضد ضربه حرف می زدم.خلاصه اینکه مادرم ناخن انگشت کوچیکه پای راست مش رجب و چرک زیرش را با چند جفت چشم مارمولک و قره قوروت و نصف استکان شیر خفاش و زاج کبود و طحال حلزون نر و سیراب شیردان لاک پشت و سفیداب و یک تیکه از بل بلی تاج خروس و عصاره اسطوخودوس و موی دم گاو ماده و چندتا چیز دیگر که من نمی دانم چه بودند، با رعایت جوانب احتیاط جوشاند و برای اینکه خوب پف کند، مقداری بکینگ پودر هم به آن اضافه کرد و بعد از اینکه چندتا وردقوی خواند و به معجون ضد ضربه فوت کرد،آن را توی یخچال گذاشت تا خنک شود و پفش نخوابد.
بعد من را صدا زد و گفت:”ذلیل مرده، بدو برو ۴ گوشه حیاطو چال بکن”من هم که از داشتن چنین مادر مخترعی به خودم مفتخر می کردم! سه سوت بیل را روی کولم گذاشتم و توی حیاط ۱۲ متری مان چاله کندم.البته ما برای استفاده از معجون ضد ضربه تا نیمه شب صبر کردیم.بعد توی هر کدام از چاله ها دو سه تا قاشق معجون ضد ضربه ریختیم و روی چاله را به سرعت پر کردیم که مبادا زبانم لال اثر معجون از بین برود.بعد هم مادرم لبخند گل و گشادی زد و گفت:” با این معجون پی و ستون خونه ضد ضربه می شه و اگز هزار تا زلزله هم بیاد خونه حتی تکون هم نمی خوره.”
البته من سخت دنبال این هستم که این اختراع مهم و علمی مادرم را توی سازمان اختراعات و اکتفاشات! سبط! کنم که استعداد مادرم پر پر نشود و سرخوردگی نگیرد.تازه، از این اختراع بی نظیر کاملا علمی می شود برای نجات جان بشر استفاده کنیم و با حمایت سازمان ها و نهادها، می توانیم خط تولید انبوه معجون ضد ضربه را کلید بزنیم و حتی به خارج هم صادر کنیم و این خیلی خوب هست و حال می دهد.
از روزی که مادرم فهمیده هست که این زلزله قرار هست بیاید، هر روز صبح که از خواب بیدار می شود، یک چیزهایی توی اسفند دود کن می ریزد و دود می کند و دودش را دور خانه و حیاط می چرخاند و چون من و خواهر نق نقوی بی ریختم را خیلی دوست دارد، اسفند دود کن را ۷ بار دور سر ما می چرخاند.سرآخر هم انگشتش را توی اسفند دود کن می کند و وقتی حسابی سیاه شد، در می آورد و روی پیشانی من و خواهرم می کشد و یک چیزهایی زیر لب می خواند و در آخرین مرحله همه نیرویش را جمع می کند و یک تف گنده روی خاکستر آن چیزهایی که دود کرده هست می اندازد.
مادرم با این کارش ما را در برابر بلایای طبیعی و هر گونه شر و آفتی مظنون! می کند و هر حادثه ای هم که بشود، ما بیمه می شویم و خیالمان راحت هست که چیزیمان نمی شود.راستی یادم رفت بگویم که مادرم به گردن من و خواهرم، یک یک دانه بادمجان درشت آویزان کرده هست.چون بعضی بادمجانها خیلی خاصیت های بی شماری دارند و می توانند طالع نحس را دنبال کنند واگر طالع نحس خواست کاری کند، بزنند و پدرش را در بیاورند.
ما توی خانه مان جعبه کمک های اولیه و بسته هاویه! لباس و پتو و کنسرو و آب و پول و این جور سوسول بازی ها نگه نمی داریم.چون نیازی به این چیزها نداریم.به مدد مادر با فکر و زرنگ من هم خانه مان ضد ضربه شده هست و هم خودمان در برابر جمیع بلایا و آفات و چشم زخم و طاعون و شر، مظنونیت! پیدا کرده ایم و حتی اگر زلزله هفتصد ریشه ای! هم بیاید ما سر و مر و گنده می مانیم.
بابایم چند شب پیش که داشت روزنامه می خواند، ناگهان عصبانی شد.به پشتی لگد زد و چندبار” لااله ان الله” گفت و بعد نعره زد:”هر چی بلا سرمون میاد به خاطر بی عفتی و بی عصمتی مردمه”.
راستش من وقتی به حرف بابایم فکر کردم دیدم راست می گوید.ما دیگر به اندازه قدیم ها عفت و عصمت نداریم.خاله بزرگه من، همسایه سرکوچه ای، زن مش رجب، مادر رضا بادکنک، دختر عمو کوچیکه بابایم، و زن ناصر نونوا که همه شان مال قدیم هستند اسمشان یا عفت هست یا عصمت.اما الان دیگر کسی اسن بچه اش را عصمت و عفت نمی گذارد و عفت و عصمت خیلی کم شده هست و برای همن هست که بلای طبیعی می آید دیگر.
عمو ماشالله،بعد از اینکه روزها فکر کرد، دو سه روز پیش در حالی که چانه پت و پهنش که شبیه پارو می ماند را می خاراند، رو به بابایم گفت:”بهترین کار اینه که هر چه زودتر از تهران بریم یک جای دیگه”.آخر عمو ماشالله که این روزها به خاطر بیکاری حسابی اهل مطالعه شده هست و همه روزنامه ها را می خواند، می گوید قرار هست به آنهایی که از تهران می روند زمین و خانه و باغ و ویلا و ماشین و وام و خوراکی و حتی آناناس که پوستش انگاری تیغ دارد و کلی تهسیلات! دیگر بدهند. برای همین عمو ماشالله تصمیم گرفته هست که از تهران برود و کلی تهسیلات! گیرش بیاید.البته عمو ماشالله از آن آدم هایی نیست که شهرش را فراموش کند و زود خودش را گم کند و جو بگیردش; و زادگاهش را خیلی دوست دارد و به آن عشق می ورزد.
برای همین قصت! دارد به محض اینکه این تهسیلات! را گرفت و وضعش خوب شد و مطمئن شد که زلزله دیگر نمی آید و آب ها از آسیاب افتاد، به تهران برگردد و برود یک زن دیگر بگیرد تا چشم زن عمو را بترکاند.راستش من خیلی آرزو می کنم بابایم هم راضی شود که ما هم همراه عمو ماشاالله از تهران برویم. چون کلی زندگی مان خوب می شود. تازه، می توانیم از آن آناناس ها که پوستش انگاری تیغ دارد و یک عالمه هم برگ روی سرش دارد بخوریم و از همه بهتر اینکه می توانیم دوباره برگردیم.
من آرزو می کنم این زلزله زودتر بیاید.چون هر چند همه می گویند چیز بدی هست و ترسناک هست و همه جا را داغان می کند،اما خوبی هایی هم دارد.مثلن! سر مردم به چیزهای دیگر گرم می شود و دیگر من مجبور نیستم سه ساعت توی صف نان سنگک دولتی بایستم و می توانم سه سوته،یک بغل نان بگیرم و بیایم خانه.تازه، اگر زلزله بزند و مدرسه ما را داغان کند که خیلی حال می دهد.چون دیگر مجبور نمی شویم مدرسه برویم و می توانیم از صبح تا شب گل کوچیک بازی کنیم یا با آتاری ور برویم و کلی حالش را ببریم و از همه بهتر اینکه اگر زلزله بیاید و همه جا را داغان کند،آن وقت شهرداری مجبور می شود خیلی جاهای شهر را از نو بسازد و این خیلی خوب هست .
چون شهر قشنگ می شود.فقط امیدوارم شهرداری یک فکری برای کوچه های محله ما هم بکند.آخر وقتی رضا بادکنک که شیکمش به قاعده تانکر نفت کش هست توی کوچه می ایستد، تمام راه های ارتباطی به سر و ته کوچه مسدود می شود. آقا معلم می گوید زلزله به خاطر فشار زمین می آید و هر وقت فشار توی زمین زیاد شود زلزله می شود.اما به نظر من آقا معلم چرند می گوید.آخر مگر زمین مثل ننه بزرگ من فشار خونش بالاست؟ تازه، ننه بزرگ من هر شب یک عالمه قرص جورواجور می خورد که فشارش بالا نرود و اگر حرف آقا معلم درست باشد، خب می شود چاه های خیلی عمیقی توی زمین حفر کرد و روی دهانه این چاه ها قیف گذاشت و فرغون فرغون از این قرص هایی که ننه بزرگم می خورد توی زمین ریخت که دیگر زلزله فشارش بالا نرود و نیاید.این که کاری ندارد دیگر.اما من عقیده راسخ دارم که زلزله توی زمین نیست.آخر مگر جا قحط هست که زلزله رفته هست توی زمین؟ به نظر من حرف های بابایم خیلی درست تر هست و با عقل هم بیشتر جور در می آید.آخر بابایم می گوید:”وقتی گناه زیاد بشه زلزله میاد”. به نظر من همین مش رجب عامل اصلی زلزله هست.
چون خیلی گناه می کند. هم جنس هایش را گران می فروشد، هم بداخلاق هست و هم به پسر بزرگه اش یاد داده هست که باید به همه سلام کند و با ادب باشد. بابایم هم هیچ وقت اجازه نمی دهد مادرم از بقالی مش رجب خرید کند. از همه مهمتر و بدتر اینکه وقتی سهمیه شیر مغازه مش رجب می آید، یواشکی ۱۰-۲۰ تا را برای خودش قایم می کند و به همه دروغ می گوید”شیر تمام شده.دیر اومدی بچه”آخر بابایم می گوید:”کم فروشی و گرون فروشی و دروغ گویی گناهه”.خلاصه اینکه من مطمئنم مسوول خرابی های زلزله همین مش رجب هست.اصلا دست مش رجب و زلزله توی یک کاسه هست و این مش رجب عامل نفوذی هست و دارد یواشکی به زلزله آمار می دهد که کی بیاید که مردم حسابی غافلگیر شوند.
البته من هنوز نمی دانم زلزله چه شکلی هست و با چی می آید و چه قدر با خودش اسباب و اثاث می آورد و کجا می رود و چند روز می ماند.اما بابایم می گوید:”زلزله چیز ترسناکیه و کلی خرابی به بار میاره”.برای همین من فکر می کنم زلزله باید شبیه شخصیت اصلی این فیلم های ترسناک باشد و احتمالا با بمب هسته ای می آید که می تواند این همه خرابکاری و ویران گری بکند دیگر.
آخر بابایم می گوید”سلاح هسته ای خیلی ویرانگر و مخربه” برای همین من یک جورهایی فکر می کنم این زلزله نامرد سلاح هسته ای دارد .خدا لعنتش کند.آخر مگر ما کاری به کار این زلزله داریم که او می خواهد بیاید و ما را اذیت بکند؟ اصلا نمی دانم این زلزله چرا می خواهد بیاید.آخر بابایم می گوید:”آدم که بی دعوت جایی نمیره”.به نظر من این زلزله خیلی بی شخصیت هست و اصلن! آداب معاشرت سرش نمی شود و خیلی بی فرهنگ و بی کلاس و بی تمدن هست که بی دعوت سرش را پائین می اندازد و می آید.از آن بدتراین که نمی گوید کی می آید.
در آخر امیدوارم اگر این زلزله آمد آسیبی به کسی نرسد.البته ما که خیالمان راحت هست هیچی مان نمی شود.اگر شما هم به فکر خودتان هستید،مثل ما اقدامات پیشگیرانه انجام دهید که زلزله کاری به کار شما نداشته باشد و مثل ما با آرامش و تیپ! خاطر زندگی کنید.

نویسنده : آیه اسماعیلی

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما